تبليغاتX
عمو زنجیر باف
عمو زنجیر باف
خاطرات ـ حرف های روزانه
جشن تولد نیما و کیمیا
امشب جشن تولد نیما و کیمیا بود. نیما ۸ ساله و کیمیا ۹ ساله .

|+| نوشته شده توسط فرنود در پنجشنبه 11 مهر1387 و ساعت 20:54 |

این خط منه.چند ماهی می شه پیش بابام  تمرین می کنم. می خوام استاد ایران بشم.

|+| نوشته شده توسط فرنود در دوشنبه 24 دی1386 و ساعت 20:9 |
کلاس ویلون
من ۴ ماهه که میروم کلاس ویلون.پیش استاد باقومیان.آقای باقومیان استاد کلاسیک ایرانه.اینم عکس من با استاد:

|+| نوشته شده توسط فرنود در یکشنبه 23 دی1386 و ساعت 0:44 |
مکسی

این خرگوشم مکسی maxi  است.من این خرگوش را خیلی دوست دارم.من آن را دو هفته پیش 2500 تومان خریدم.فردا قرار است یک بچه گربه بیاورم  که آن وقت مجبورم مکسی را از خانه به پارک استان ببرم و در آنجا به کسی که بتواند از او مواظبت کند بدهم.

|+| نوشته شده توسط فرنود در یکشنبه 6 خرداد1386 و ساعت 0:39 |

روز ۲۴/۲/۸۶  ما تو مدرسه جشن الفبا داشتیم. در آنجا به ما خوش گذشت چون که من در جشن الفبا ساز زدم و در یک گروه سرود هم آواز خواندم. بستنی و شیرینی خوردیم و در آخر هر کدام از بچه ها یک هدیه از طرف خانم شریفیان و یک هدیه از طرف پدر و مادر گرفتیم . حالا می توانم کتاب بخوانم. الان من احساس خوبی دارم.

 

|+| نوشته شده توسط فرنود در چهارشنبه 26 اردیبهشت1386 و ساعت 20:12 |
اردو

من امروز در اردو بودم.

ما امروز به باغ پرندگان رفتیم.

من پرندگان را دیدم.

من امروز خیلی خوش گزروندم.

در آن جا یک رودخانه ی بزرگ بود .

 

خداحافظ

در این جاخاطرات فرنود به پایان می رسد.

فرنود محمدی

18/2/86

|+| نوشته شده توسط فرنود در جمعه 21 اردیبهشت1386 و ساعت 0:55 |
جشن تولد

 روز تولد من ۷ اسفنده ولی چون پارسال نشد که جشن بگیریم اونو گذاشتیم   در ماه اردیبهشت.فامیل هامون و چند تا از هم کلاسی هام اومدن. خوش گذشت.چون کیک خوردیم و هدیه گرفتم.

 

|+| نوشته شده توسط فرنود در پنجشنبه 20 اردیبهشت1386 و ساعت 0:2 |
رسپینا
نه روز قبل از عید یک دختر عمه کوچولو پیدا کردم.اسمشو گذاشتند رسپینا. اینم عکسشه.همش خوابه.

|+| نوشته شده توسط فرنود در جمعه 17 فروردین1386 و ساعت 13:15 |
مسافرت

تعطیلات عید رفتیم مشهد.از راه کویر رفتیم که به طوفان شن خوردیم.نزدیکی های مشهد هم باران حسابی می بارید.وقتی رسیدیم خیلی شلوغ بود.درست نتونستیم زیارت کنیم.یک روز هم به طوس رفتیم.آنجا فردوسی شاعر خاک شده بود.از موزه و قبر اخوان هم دیدن کردیم.من از آنجا کتاب خریدم که داستان های شاهنامه را نوشته بود. یک روز به خانه یکی از فامیل های دوست پدرم رفتیم.که در آنجا یک بچه ی بود به اسم اشکان که خیلی خیلی شیطون بود.و کارهاش بامزه بود.در راه برگشت از سفر کنار جاده یک هلیکوپتر دیدیم که مال ارژانس بود که برای کمک به زخمی ها و مریض ها بود.

اشکان موسوی

|+| نوشته شده توسط فرنود در جمعه 17 فروردین1386 و ساعت 12:35 |
سال نو

شب سال تحویل بود.من و پدرم تا ساعت یک و دو بیدار بودیم.بعد گفتیم یک ساعت بخوابیم .تا خوابیدیم عمو نوروز برای من یک هدیه آورد.یک عروسک حاجی فیروز.به همراه هدیه یک نامه گذاشته بود که توی آن نوشته بود :" از طرف عمو نوروز برای فرنود بهترین پسر دنیا.

|+| نوشته شده توسط فرنود در سه شنبه 7 فروردین1386 و ساعت 17:46 |
آبله مرغان

 چهارشنبه شب بود که من احساس کردم تب دارم و بی حال هستم. روز بعد سر کلاس املا به خانم شریفیان گفتم : خانم کی خط آخر املا تمام می شود ؟ چون که بی حال بودم. بعد همان وقت زنگ تفریح خورد و من به خانم معلم گفتم :می شود من به بیرون کلاس نروم و داخل کلاس بمانم. خانممان گفت هوای بیرون خوب است و به من گفت فرنود نکند آبله مرغون گرفتی؟ بعد من یواشکی شکمم را دیدم که دانه های قرمزی داشت.وقتی به خانه رسیدم دیدم قفسه سینه ام پر از دانه های قرمز شده. فهمیدم که بیمار شدم. چند تا از همکلاسی هایم هم بیمار شده اند و من فکر کنم از آنها گرفتم. وقتی به دکتر رفتیم گفت که تا سه شنبه نروم مدرسه و در خانه بمانم و استراحت کنم.

|+| نوشته شده توسط فرنود در جمعه 18 اسفند1385 و ساعت 20:6 |

ما جمعه با سرویس به سر کار پدرم رفتیم.آن وقت از آنجا دیدن کردیم. خیلی احساس خوبی داشتم برای اینکه می تونستم محل کار او را ببینم.پدرم آنجا آزمایش می کرد.من هم دیدم که ازمایشگاه آنجا چقدر مواد مضر داشت.از دور وقتی شرکت پدرم و ذوب آهن را دیدم متوجه این شدم که آنجا دودش خیلی زیاد بود.من نتیجه گرفتم پدرم به سختی کار می کند.

|+| نوشته شده توسط فرنود در یکشنبه 22 بهمن1385 و ساعت 19:38 |
جادوگری
دلم خیلی می خواد یه جادو گر خوبی بودم.اونوقت توی کویر یک دریا درست می کردم ُهمه میکروب ها را میکشتم .مثل میکروب ایدز.هر وقت بابام پیر می شد اونو بازم جوون می کردم و چشمای مامان که درد می کنه را هم خوب می کردم.
|+| نوشته شده توسط فرنود در یکشنبه 15 بهمن1385 و ساعت 0:21 |

دیشب مامان مریض بود. آن وقت داد زد و من بیدار شدم. و مامان آمپول زد.بعد می خواستیم که ببریمش دکتر که او خوابش برد.پیشش خوابیدم که اگر حالش بد شد کمکش کنم.

|+| نوشته شده توسط فرنود در چهارشنبه 11 بهمن1385 و ساعت 16:32 |
برف بازی
دیروز جمعه با بابام و مامانم و دایی هام و بچه هاشون رفتیم پیست اسکی.اولش من می ترسیدم سوار تیوب بشم بعد با بابام سوار شدم و بعد که ترسم ریخت دیگه تنهایی می رفتم.خیلی حال داد. (پیست گردنه سورشجان بودیم.)

 

 

|+| نوشته شده توسط فرنود در شنبه 7 بهمن1385 و ساعت 22:18 |
حرف "ف"

امروز خیلی خوشحال شدم که حرف " ف" را خوندم و می تونم دیگه اسم خودمو بنویسم.قراره هر کس تو کلاس تونست اسمشو کامل بنویسه به همه کلاس شیرینی بده.منم یک بسته شکلات بردم مدرسه و به همه تعارف کردم.خیلی عجیب بود که من وقتی به آقای طاهری (ناظم مدرسه) شکلات تعارف کردم به جای یک دونه ییهو یک مشت شکلات برداشت.!!!

|+| نوشته شده توسط فرنود در یکشنبه 1 بهمن1385 و ساعت 20:27 |
   می دونین آرزوم چیه؟ دوست دارم یه روز خدا منو تبدیل به مرد عنکبوتی کنه. اگه خدا دست و پا داشت می نشست پیشم  تو ماشین اونوقت ازش می خواستم که ماشینمونو تبدیل به پژو پارس کنه.
|+| نوشته شده توسط فرنود در پنجشنبه 21 دی1385 و ساعت 23:49 |
این عکس کلاسمونه.اول مدرسه هسا.توی این عکس دوستامم هستن. اسدی پور-کنعانی- مسایی پور-محمد خانی- بیراوند و  پویا. خانم شریفیان   معلممونه که گاهی از دست ما حرص می خوره.

 

|+| نوشته شده توسط فرنود در دوشنبه 18 دی1385 و ساعت 14:41 |
این گل باقالی بچه گربه عزیزم بود.نتونستم تو آپارتمان نگهش دارم.وقتی رفت خیلی غصه خوردم و ناراحت شدم. آرزو می کنم یه روز بتونم دوباره ببینمش.

|+| نوشته شده توسط فرنود در دوشنبه 18 دی1385 و ساعت 14:31 |