
این خط منه.چند ماهی می شه پیش بابام تمرین می کنم. می خوام استاد ایران بشم.

این خرگوشم مکسی maxi است.من این خرگوش را خیلی دوست دارم.من آن را دو هفته پیش 2500 تومان خریدم.فردا قرار است یک بچه گربه بیاورم که آن وقت مجبورم مکسی را از خانه به پارک استان ببرم و در آنجا به کسی که بتواند از او مواظبت کند بدهم.

روز ۲۴/۲/۸۶ ما تو مدرسه جشن الفبا داشتیم. در آنجا به ما خوش گذشت چون که من در جشن الفبا ساز زدم و در یک گروه سرود هم آواز خواندم. بستنی و شیرینی خوردیم و در آخر هر کدام از بچه ها یک هدیه از طرف خانم شریفیان و یک هدیه از طرف پدر و مادر گرفتیم . حالا می توانم کتاب بخوانم. الان من احساس خوبی دارم.

من امروز در اردو بودم.
ما امروز به باغ پرندگان رفتیم.
من پرندگان را دیدم.
من امروز خیلی خوش گزروندم.
در آن جا یک رودخانه ی بزرگ بود .
خداحافظ
در این جاخاطرات فرنود به پایان می رسد.
فرنود محمدی
18/2/86
روز تولد من ۷ اسفنده ولی چون پارسال نشد که جشن بگیریم اونو گذاشتیم در ماه اردیبهشت.فامیل هامون و چند تا از هم کلاسی هام اومدن. خوش گذشت.چون کیک خوردیم و هدیه گرفتم.![]()


تعطیلات عید رفتیم مشهد.از راه کویر رفتیم که به طوفان شن خوردیم.نزدیکی های مشهد هم باران حسابی می بارید.وقتی رسیدیم خیلی شلوغ بود.درست نتونستیم زیارت کنیم.یک روز هم به طوس رفتیم.آنجا فردوسی شاعر خاک شده بود.از موزه و قبر اخوان هم دیدن کردیم.من از آنجا کتاب خریدم که داستان های شاهنامه را نوشته بود. یک روز به خانه یکی از فامیل های دوست پدرم رفتیم.که در آنجا یک بچه ی بود به اسم اشکان که خیلی خیلی شیطون بود.و کارهاش بامزه بود.در راه برگشت از سفر کنار جاده یک هلیکوپتر دیدیم که مال ارژانس بود که برای کمک به زخمی ها و مریض ها بود.

شب سال تحویل بود.من و پدرم تا ساعت یک و دو بیدار بودیم.بعد گفتیم یک ساعت بخوابیم .تا خوابیدیم عمو نوروز برای من یک هدیه آورد.یک عروسک حاجی فیروز.به همراه هدیه یک نامه گذاشته بود که توی آن نوشته بود :" از طرف عمو نوروز برای فرنود بهترین پسر دنیا.

چهارشنبه شب بود که من احساس کردم تب دارم و بی حال هستم. روز بعد سر کلاس املا به خانم شریفیان گفتم : خانم کی خط آخر املا تمام می شود ؟ چون که بی حال بودم. بعد همان وقت زنگ تفریح خورد و من به خانم معلم گفتم :می شود من به بیرون کلاس نروم و داخل کلاس بمانم. خانممان گفت هوای بیرون خوب است و به من گفت فرنود نکند آبله مرغون گرفتی؟ بعد من یواشکی شکمم را دیدم که دانه های قرمزی داشت.وقتی به خانه رسیدم دیدم قفسه سینه ام پر از دانه های قرمز شده. فهمیدم که بیمار شدم. چند تا از همکلاسی هایم هم بیمار شده اند و من فکر کنم از آنها گرفتم. وقتی به دکتر رفتیم گفت که تا سه شنبه نروم مدرسه و در خانه بمانم و استراحت کنم.

ما جمعه با سرویس به سر کار پدرم رفتیم.آن وقت از آنجا دیدن کردیم. خیلی احساس خوبی داشتم برای اینکه می تونستم محل کار او را ببینم.پدرم آنجا آزمایش می کرد.من هم دیدم که ازمایشگاه آنجا چقدر مواد مضر داشت.از دور وقتی شرکت پدرم و ذوب آهن را دیدم متوجه این شدم که آنجا دودش خیلی زیاد بود.من نتیجه گرفتم پدرم به سختی کار می کند.
دیشب مامان مریض بود. آن وقت داد زد و من بیدار شدم. و مامان آمپول زد.بعد می خواستیم که ببریمش دکتر که او خوابش برد.پیشش خوابیدم که اگر حالش بد شد کمکش کنم.

امروز خیلی خوشحال شدم که حرف " ف" را خوندم و می تونم دیگه اسم خودمو بنویسم.قراره هر کس تو کلاس تونست اسمشو کامل بنویسه به همه کلاس شیرینی بده.منم یک بسته شکلات بردم مدرسه و به همه تعارف کردم.خیلی عجیب بود که من وقتی به آقای طاهری (ناظم مدرسه) شکلات تعارف کردم به جای یک دونه ییهو یک مشت شکلات برداشت.!!!![]()
![]()


